دوست دارم بابا

چشمان تو هنوز مثل همان روزها با من حرف می زند، من هنوز برای تو همان نوزادم که خیلی آرزوها برایش می کردی.

و تنها صدایی که هنوز در تمام وجود من لرزه می اندازد، صدای توست. تو هم هنوز برای من همان اندازه مقدس و باشکوهی! و این یعنی شیرینی زندگی من.

اما تو امروز خود را برای آنچه که می خواستی باشم و نیستم سرزنش می کنی…من هم امروز برای آنچه که می خواستی باشم و نیستم شرمنده ام، شرمنده تک تک موهای سپید تو، و این یعنی رنج زندگی من.

چهارشنبه ۹۰/۳/۲۵  ساعت ۲۲

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

برای مادرم

تاج از فرق فلک برداشتن…جاودان آن تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو ره یافتن…هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز…شب بتی چون ماه در بر داشتن

صبح از بام جهان چون آفتاب…روی گیتی را منور داشتن

شامگه چون ماه رویا آفرین…ناز بر افلاک و اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلک…بال در بال کبوتر داشتن

حشمت و جاه سلیمان یافتن…شوکت و فر سکندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زیستن…ملک هستی را مسخر داشتن

بر تو ارزانی که ما را خوشتر است… لذّت یک لحظه مادر داشتن

فریدون مشیری

ارسال شده در نوشته های دیگران | دیدگاه‌تان را بنویسید

دهانم پراز دوستت دارم است

اگر دل ببندی به بال نسیم…
به یک چشم بستن به هم می رسیم…
مخور حسرت آنچه نابردنی است…
دریغا جوانی که پژمردنی است…
غنیمت شمار این بهار قشنگ…
که چون شیشه روزی می آید به سنگ…
نترس از جنون ساز لیلا بزن…
بگو عاشقم دل به دریا بزن…
من آوازه خوان لبان توام…
مصیبت کش گیسوان توام…
به دوش دلم بار دوری چقدر…
فدایت بگردم ! صبوری چقدر ؟…
عزیز دلم کینه توزی مکن…
گناه است ، پروانه سوزی مکن…
چرا خنده ی زورکی می کنی؟…
شب و روز من را یکی می کنی…
دل آزرده بودن گناه است وبس…
پل آشتی یک نگاه است و بس…
جهان کوچه ی سبز پیوند هاست…
بهشت خدا پشت لبخند هاست…
بخند ای بهار دل سرد من…
کسی نیست غیر از تو همدرد من…
تو اندوه من باورت می شود…
تو از عشق خیلی سرت می شود…
تو سرسبزی روزگار منی…
در این سال قطبی بهار منی…
به حق دل حضرت فاطمه…
جدا کن حساب مرا از همه…
خدا آسمان را به پا کرده است…
زمین را به کابین ما کرده است…
به ابروی معشوقه داده است چین…
به عاشق دلی داده اندوهگین…
دل عاشق از هر دلی پاک تر…
ز ابر بهاری طرب ناک تر…
کنارم بمان ای تسلای من…
که بی اعتبار است فردای من…
به جان تو کز هر دو عالم سری…
تو از هر که من داشتم بهتری…
به سوزانی تیر آهت قسم…
به اردیبهشت نگاهت قسم…
به لرزی که در جانم انداختی…
بر ارکان ایمانم انداختی…
کجا پای از این ورطه پس می کشم…
برای تو دارم نفس می کشم…
بزن زخمه بر ساز دلتنگی ام…
که من تشنه ی جام یکرنگی ام…
به فکرم نباشی هدر می شوم…
رهایم کنی در به در می شوم…
اگر باده خوارم حریفم تویی…
اگر شعر دارم ردیفم تویی…
به مولا قسم هر چه گویم کم است…
دهانم پراز دوستت دارم است….

محمدعلی جوشایی

دهانم پر از دوستت دارم است

ارسال شده در نوشته های دیگران | دیدگاه‌تان را بنویسید

از تو ممنون باشم یا از خدا؟

امشب آمدی، چه خوشبینانه از فراز شادی حضورت جای خالیت را نگریستم،

چه می کاست از تو تنگنای امیدی را فراخ کردن؟

چه می کاست از من تنگنای حصری را فراخ کردن؟

تنها قوت بندهایی که در ما پیچیده بود و دیگر هیچ.

۹۰/۱/۲۸  ۱:۴۰ بامداد

هم از خدا هم از تو، سپاس

ارسال شده در دل نوشت ها | یک دیدگاه

سلام ای دوباره

تو با بازوان غرور من نان سرفرازی خورده بودی، اینگونه نمی بایست…

تو در دست تمامی شادی های من دست رفاقت گره کرده بودی، اینگونه نمی بایست…

تو در گوش تمامی ترس های من سوگند یکرنگی فریاد کرده بودی، اینگونه نمی بایست…

تو با آوای ناهنجار تمامی هنجارهای من همراهی آواز کرده بودی، اینگونه نمی بایست…

تو در کمرگاه تمامی نیازهای من دست سخاوت حلقه کرده بودی، اینگونه نمی بایست…

تو با ققنوس تمامی آرزوهای من مرغ امید پرانده بودی، اینگونه نمی بایست ایستادن و پا فشردن، که ققنوس پیر من مرد درگذر زمان.

۹۰/۱/۲۸     ۱:۳۰ بامداد

افسوس

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

من همونم که شکستیش

من تو بهت گرگ و میشم
تو چته ؟؟؟

من زدم تیشه به ریشم
تو چته ؟؟؟

از نگاه هرزه ی خیابونا
من دارم شکنجه میشم
تو چته ؟؟؟

اسمم و چند دفعه بردی تا حالا
چند ستاره کم آوردی تا حالا
تو مثل من که همش بد میارم
به در بسته نخوردی تا حالا

من پُره دست نیازم
تو چته ؟؟؟

من می سوزم و می سازم
تو چته ؟؟؟

تو قمار زندگی منم که مفت
از تو نیستم و می بازم
تو چته ؟؟؟

من همونم که شکستیش
یادته ؟؟؟

به رگ فاصله بستیش
یادته ؟؟؟

حالا اومدی چیو نشون بدی
دلی که نمی پرستیش
یادته ؟؟؟

پ.ن: تو چرا بیتابی می کنی؟ توکه خودت خواستی، توکه خودت تصمیم گرفتی، تو چرا؟ تو تمام تلاشتو کردی منو بشکنی، و شکستی، تو چته؟ یادش بخیر قدیما، وقتی یکی یه نفرو دوست داشت، حتی اگه اشتباهی می دید بازم راضی نمی شد که شکسته شدن غرور یه مردو ببینه، پا پیش می ذاشت و تقصیرارو گردن می گرفت، یادش بخیر قدیما وقتی یکی اشتباهی می کرد خودش می فهمید و قبول می کرد که اشتباه کرده و می رفت واسه دل جویی، یادش بخیر قدیما…

ارسال شده در نوشته های دیگران | دیدگاه‌تان را بنویسید

این دهمین شبه…

زخم پام خوب شد ولی تو هنوز نیومدی

این که گذشت اولین غروب جمعه نبود که نیستی

فکر نمی کنم نبودنتو باور کرده باشم، فکر میکنم این همه سال بودنتو باور نکرده بودم

از خودم بدم میاد، دیگه دارم خیلی تاب میارم

روزگار خیلی زود اشتاباهاتمون رو به ما می فهمونه، صبر داشته باش

افسوس

ارسال شده در روز نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم

گرگ هاری شده ام
هرزه پوی و دله دو
شب درین دشت زمستان زده ی بی همه چیز
می دوم ، برده ز هر باد گرو
چشمهایم چو دو کانون شرار
صف تاریکی شب را شکند
همه بی رحمی و فرمان فرار
گرگ هاری شده ام ، خون مرا ظلمت زهر
کرده چون شعله ی چشم تو سیاه
تو چه آسوده و بی باک خرامی به برم
آه ، می ترسم ، آه
آه ، می ترسم از آن لحظه ی پر لذت و شوق
که تو خود را نگری
مانده نومید ز هر گونه دفاع
زیر چنگ خشن وحشی و خونخوار منی
پوپکم ! آهوکم
چه نشستی غافل
کز گزندم نرهی ، گرچه پرستار منی
پس ازین دره ی ژرف
جای خمیازه ی جادو شده ی غار سیاه
پشت آن قله ی پوشیده ز برف
نیست چیزی ، خبری
ور تو را گفتم چیز دگری هست ، نبود
جز فریب دگری
من ازین غفلت معصوم تو ، ای شعله ی پاک
بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم
منشین با من ، با من منشین
تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم ؟
تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من
چه جنونی ، چه نیازی ، چه غمی ست ؟
یا نگاه تو ، که پر عصمت و ناز
بر من افتد ، چه عذاب و ستمی ست
دردم این نیست ولی
دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم
پوپکم ! آهوکم
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم
مگرم سوی تو راهی باشد
چون فروغ نگهت
ورنه دیگر به چه کار آیم من
بی تو ؟ چون مرده ی چشم سیهت
منشین اما با من ، منشین
تکیه بر من مکن ، ای پرده ی طناز حریر
که شراری شده ام
پوپکم ! آهوکم
گرگ هاری شده ام

مهدی اخوان ثالث 

بازهم افسوس

ارسال شده در نوشته های دیگران | دیدگاه‌تان را بنویسید

من روح بی آلایشت را دوست می دارم

بعد از تو هم امکان روییدن فراوان است…دلگرمی از آینده روشن فراوان است

گیرم که از چشمان تو دورم ملالی نیست…مضمون برای شاعری چون من فراوان است

من روح بی آلایشت را دوست می دارم…ور نه برای کام جستن تن فراوان است

دیگر زمان ناز هوا را کشیدن نیست…در وادی اغوای آدم زن فراوان است

این آخرین فرجام من در عشق ورزی نیست…فرصت برای عاشقی چون من فراوان است

بازهم افسوس

ارسال شده در نوشته های دیگران | دیدگاه‌تان را بنویسید

تورا من چشم در راهم

دیگر حرفی برای گفتن نیست…

نه صدایی برای شندیدن، صدایی که طنین لبریز از عاطفه اش صدای پیر ققنوس من باشد.

نه رخساره ای که در انتظار دیدارش لحظه ها را یکایک بدرود گویم، رخساره ای که رنگش از زیبایی تمامی دخترکان شهر رنگ برباید.

نه دستی که بیتاب در دست گرفتنش باشم، دستی که نوازش عاشقانه اش گرمتر ا ز هزار شعله سوزان محبت باشد.

نه آن بوی خوش دیگر، که میعاد گر تمامی رویا های نوجوانی ام بود.

نه وجودی حتا که پریشانی ام را مرحمی، ناتوانی ام را پرده ای و روح پر تلاطمم را آویزگاه آرامی باشد.

من اینهمه افسوس را برخود تنیدم،

دیگر حرفی برای گفتن نیست

پ.ن:  یه مرد تا وقتی میتونه ادعا کنه مرده که غرورش نشکسته باشه،

یه مرد بی غرور فقط یه چیز از مردانگی داره که اونم میشه کند و انداختش پیش سگا که دیگه منتی سرش نباشه.

با غرور یه مرد نباید مبارزه کرد.

۹۰/۱/۲۲    ساعت ۵۰/۱

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

سلام ای دوباره

این پنجمین شبه، طاقتم دیگه تموم شده، من بریدم، کم آوردم، تو این شبا به اندازه یه عمر بی تو بودن تاوان دادم، به اندازه یه عمر گلای جلو خونتونو شمردم، به اندازه یه عمر زل زدم به همه چیزایی که رنگ تورو داشتن، به اندازه یه عمر ستاره چیدم از آسمون قلبم و آویزون کردم به سقف آرزوهام، تمام چوب خطای خاطراتمو یکی یکی شمردم…نمی دونم تو راهتو عوض کردی یا من، فقط می دونم راهی که داری میری خیلی از راه من دوره، اینقدر که دیگه برگشتی نداره، دلم میسوزه ولی خوب کاریش نمیشه کرد دیگه…

ازت میخوام قوی باشی…راهی که میری سربالاست…تا به سرازیر میرسی…پاهاتو سفت سفت بذار

تو مثل من نفله نشی…دنیا رو باور نکنی…نشینی هی یه گوشه ای…به اون روزا فکر بکنی

نبینم اشکاتو گلم…دلم خیلی کم طاقته…اگه بازم گریه کنی…قلبم دیگه نمی تپه

قربون اون دلت برم…منو با چشمات نزنی…اگه یه روزی دیدمت…زل توی چشمام نزنی

اگه بهم نگا کنی…آه تو من رو میگیره…یا نور و از چشمای من…یا حرفامو پس میگیره

دلم میخواد اینو بگم…من از تو دلگیر نشدم…سرت رو بالا بگیری…بگی خودم جدا شدم

بگی منم یه شیر زنم…زشته که خام اون بشم…یا حتی یک ثانیه هم…بخوام خراب اون بشم

دلم میخواد جلو همه…عکسامو پاره بکنی…بگی ازت بدم میاد…لیاقت تو همینه

تو راهی که داری میری…هزارتا گرگ و میش داره…دندوناشون خیلی تیزه…از چشماشون برق میریزه

تو چشمشون نگا نکن…برق چشاشون می گیرت…بیچارگیمو می بینی؟…اینا چیه جو می گیرت

خلاصه عشق اولم…نه واسه اینکه بمونم…اینو میگم تا بدونی…به یادتون من می مونم

۹۰/۱/۲۱   ۳:۱۰ بامداد

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه


نیستش…

نیستش…نمیدونم کجاست…چه میکنه….ولی میدونم که ندارمش

هیچوقت نخواستم که تورو با چشمات بیاد بیارم…نمیخواستم که تورو تو گم ترین آرزوهام ببینم…نمیخواستم که بی تو به دیوارا بگم هنوزم دوست دارم، آخه تو هول و ولای پریشونی و تورو نداشتن، تو گیر و دار ای بـــابـــا دل تو هیــــچ…حـــال اون خـــوش….

ای بی مروت…دیگه دلی میمونه که جور دل کبوتر بتپه…که با شما از جون زندگیش بگه…بگه که هنوز زندست…هنوز زندست…هنوز زندست…هنوز زندست…

اگه صدا صدای منه…نفس اگه نفس تو…بذار که اون خوش غیرتاش بدونن که دل، دل بابایی، دیگه دل نیست، دیگه دل نمیشه…

ارسال شده در نوشته های دیگران | دیدگاه‌تان را بنویسید

چیزی نمی تونم بگم…

چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم
تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم

چیزی نمی تونم بگم ، قراره از من بگذری
چیزی نگو می فهممت ، باید از این خونه بری

تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟
واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟

تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم
کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم

بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم
یک عمر باید بگذره ، تا امشبو باور کنم

چند سال از امشب بگذره؟ ، با من یکی هم خونه شه
احساس امروزم به تو ، تنها یه شب وارونه شه

چیزی نمی تونم بگم…

ارسال شده در نوشته های دیگران | دیدگاه‌تان را بنویسید

خیالی بود بس باطل

ما ز یاران چشم یاری داشتیم   /    خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

ارسال شده در نوشته های دیگران | دیدگاه‌تان را بنویسید

افسوس

حرفی برای گفتن نیست

نه من تو را سوار بر بال گرم پرنده خوشیها بر بلندای قله ی خوشبختی نشاندم،

نه تو مرا از چنگال هوسباز روزگار رهانیده و به کنج آرامش نشانده ای

با این همه روزی اگر، روزگاری

از سایش نگاهمان جرقه ای در خاطراتمان افتاد

لبخند می زنیم

۸۹/۱۱/۱۰

۳:۳۱ بامداد

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید