نیمکت و باران


آشنای تو و دل قطره ی اشکی بود که آن شب روی همان نیمکت در میان قطرات باران گم شد.
دیگر سراغ تو را از هر قطره باران می توانم بگیرم، ببین که چه سرشناست کردم. اینست که هرگاه باران می بارد از تو سرشار می شوم.

رمضان ۸۸

این نوشته در دل نوشت ها ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

One Response to نیمکت و باران

  1. samaneh می‌گوید:

    دنیا را بد ساخته اند… کسی را که دوست داری، تو را دوست نمی دارد. کسی که تو را دوست
    دارد تو دوستش نمی داری… . اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم
    و آیین هرگز به هم نمیرسند این رنج است و زندگی یعنی این…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>