تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

بعضی وقتا دلم می خواد تمام حس لحظمو بنویسم، یک سری واژه هم از ذهنم رد میشه ولی انقدر این حس عمق گرفته که انگار دستم برای نوشتنش بی حس شده، شایدم مطمئن نیستم بتونم با واژه بیانش کنم.

شده تا حالا همچین وضعی داشته باشی بعد یه شعر خودشو بندازه جلو چشمت و تموم چیزایی که میخواستی بگی رو گفته باشه؟ انگار که فال گرفتی. اصلا احساس میکنی خودت نوشتیش، همونقدر که نوشتنش خالیت میکنه خوندنش آرومت میکنه.

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه

چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش، ها، خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب

تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

محمدعلی بهمنی

گوش کنید

این نوشته در نوشته های دیگران, گاه نوشت ها ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>