خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیاها

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید

اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت سادست

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جادست

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیاها

بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا

شعر: فرزاد حسنی – اجرا: محمد علیزاده


بنام خدایی که روزی قرار بود هرچه می خواستیم به ما هدیه کند

و به بغضی که نامرادی ها را باز میگوید (سوگند)، که دغدغه دقایقم هنوز…

اما آدم گاهی ناچار می شود، چگونه بگویم…

گاهی ناچاری کاری کنی که نمی خواهی، حرفی بزنی که حرف دلت نیست

گاهی ناچاری بر شانه های خرد سوار شوی و از بالا نگاه کنی، فراتر را ببینی، مسئولیت را بفهمی

واضحتر بگویم، گاهی ناچاری برنجانی، سنگ باشی، دل بشکنی. در دلت آشوب است، دلت نمی خواهد، ناچاری.

حتی گاهی ناچاری با خاطراتت غریبه باشی، از گذشته ات روی برگردانی، بروی

صدای ریشخند سرنوشت را می شنوی؟ روزگار میخش را کوباند. بگذریم…

من فردا را نمی شناسم، اما تمام زخم هایی که دیروز ساده دلانه برجای گذاشتم ناچارم می کند، گاهی خودم نباشم.

۲۷ اسفند ۹۰

۳:۳۹ بامداد


این نوشته در دل نوشت ها ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>