ببار باران…

ببار که هر قطره ات زندگی می بخشد،

ببار که هر قطره ات عشق می آفریند، خاطره می زاید

که می داند؟

در پیاده روی جلوی خانه مان شاید،

خاطره ای، زیر نور مهتاب، از رحم سیاه شب، بی نطفه زاده می شود و بر سینه دست ناخورده جوانی می نشیند، نا آزموده

در حیاط خانه کناری شاید، خاطره ای دور، دست در دست نسیم و شبنم، چشم و چراغ خانه قلبی را روشن می کند، قلبی سخت در امید آرمیده

زیر آلاچیق شاید، دستانی گره در هم باشد که تعبیر هر قطره باران را در طالعشان، شبی با هم تا سحر ستاره شمردن می دانند

انعکاس نور مهتاب در برکه شاید، در ذهن چشمان کم نوری در آنسوی پنجره، طرح لبخندی را رج می زند که سالهاست بارش باران زخمش را تازه نگه داشته

ببار که در گذرگاهی شاید، عابری هر شب، لحظه های بدرود را به سوی خمودگی مرور می کند و هر شب بی تو، شبی خوش را از یاد می برد

ببار که بی شک از برکت قطره های تو، گل سرخی سر از خاک بر می آورد و روزی اجاق برافروخته کینه ای را سرد می کند

ببار بی احتیاج طوفان و ابر

ببار اگر تو باریدنت زلال و بی منت است، بی غرش و بی ساعقه

ببار و جاده را بشوی از بوی ناامیدی

ببار که اگر بغض مسافر نشکند، تا ناکجا خواهد رفت…

پ.ن. پس از اولین باران شبه بهاری، بارانی که تداعی گر پنج بهار گذشته عمرم بود، به یاد بارانی که ساعقه اش پناهگاهم را سوزاند و ثمرش را آفت برد.

۹۰/۱۲/۱ – ساعت ۳ بامداد

این نوشته در دل نوشت ها ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>