تکه هایی از دفتر خاطرات

…تو همان کسی بودی که می گفتی زیر باران برویم، امدی اما با چتر و من احمق گفتم چه چتر زیبایی. هیچگاه خود را نمی بخشم به خاطر آن اشتباه، اشتباهی که از غرور نشئت می گرفت، غروری که خاکستر ترس بود، ترسی که روح شیطان بود، شیطانی که تو را سجده نکرد، تویی که آمده بودی تا تنهاییت را با من قسمت کنی، منی که پشیمانم

۱۶/۲/۸۷

———————————————

سپیدی موهایم را زاده آسیاب می دانی، اما خمیست در قامتم که شهزاده ناز توست.

آری چشمانت با من سخن می گویند و با اولین کلام سد محکم بغضی را می شکنند که در همسایگی اش رویاهای من در زمینی که تو با دستان خود شخمش زده بودی ریشه دارند.

۲۳/۷/۸۷ – ۴:۲۲ بامداد – تربت جام

———————————————

صدای غار غار کلاغ ها، بغض ورم کرده، آسمان ابری، صندوق پیامک ۱۶۱ پیام.

صدای واق واق سگ ها، چشمان مرطوب، آسمان، صندوق پیامک ۱۶۱ پیام.

اذان صبح، بغض ترکیده، آسمان بنفش، صندوق پیامک ۱۶۱ پیام.

چشمانم را بیش از این منتظر نگذار…

۲/۱/۸۸ – ۴:۳۰ بامداد

———————————————

صحبت آخرین باد و برگ زرد

آخرین زمزه های زیر پای برگ زرد

نوای باران و غسل برگ زرد

طبیعت مرد امروز

آن برگ زرد تحفه ای بود برای درخت که امروز روزگار آنرا گرفت

امروز میلاد پرشور هزار امید است برای درخت

میلاد هزار آرزو

میلاد رویای برگ سبز

میلاد میعادی دیگر میان درخت و برگ سبز

۱۳/۸/۸۸

———————————————

روزگار ما بدنبال تو نشاید، جز به جایگاهی که ستاینده نجابت و وفاداری تو باشد.

نپاید جز به هرزچندگاه گذاری به خاطراتت،

روزگاری که نزیبد مگر به جهد آساییدنت،

همتا نباشد مگر به برگی زرد که بر شاخسار مهر تو رسته،

روزگاری که آرامش نبیند و جز آرامش نشان ندهد مگر تورا در آغوشی عاشق آرام ببیند.

در این روزگار زیستن بها می گیرد و باختن معنا می یابد.

۲۸/۱۱/۸۸

———————————————

…هر بار با سکوتی که در نگاهم بود فریاد زدم، اما با جماعتی مواجه بودم لجباز، اینان که غرورشان از هرچیز برایشان واجب تر بود و تنها چیزی که برایشان اهمیت نداشت من بودم و آنچه در دلم بود و نامش را هوس گذاشتند، هرچه بیشتر گفتم بیشتر خندیدند، از من وسیله ای ساخته شده بود برای … و مرگی که حق بود برای همسایه. روشنفکرانی که از روشنفکری نمی دانم کدامش را گم کرده بودند. و اینک با تمامی سستی در زانوانم، قلبی محکم و استوار احساس می کنم. هرچند امشب او می آید و خواب مرا به کابوس مبدل می کند. اندیشه فردای تو…

۲۲/۴/۸۹ – ۳:۴۰ بامداد

این نوشته در دل نوشت ها ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>