غروب، جمعه، پاییز، سیزده آبان

غروب، جمعه، پاییز، سیزده آبان و روزی که این چهار عنصر دلتنگی به هم خواهند رسید.





خورشید نیلگون، در برابرت آن هنگام که قصد غروب می کنی، خواهم ایستاد و چشم در چشمانت خواهم دوخت، غروبت را باور نخواهم کرد تا آن زمان که قدری رخ فرو کشی، آنگاه فرو می ریزم، گره از ابروانم باز می کنم و چیزی جز سکوت بر لبان خشکم نیست. تا نیمه اگر فرو کشی، تا نیمه فرود می آیم، زانو می زنم در برابر زانوانت، فروتر اگر روی به تو نگاه می کنم با خواهشی که درخور قامت فرو ریخته باشد و با بغضی در گلو که به اندازه مانده ی تو مانده تا شکستنش. و آن هنگام که بیش از ارتفاع چشمانم از تو باقی نمانده، به خاک فرو خواهم افتاد و هنوز چشم در چشمت گره کرده ام. تنها آندم که چشم فرو بندی، چشم فرو می بندم و روی خاک می گذارم صورتم را، بی آنکه قطره ای از غرورم بر خاک چکیده باشد، بی آنکه کلامی از ماندن بر زبان آورده باشم و سکوت کرده ام.

این غروب را می شناسم انگار، انگار لحظه لحظه عمر کوتاهش را درد کشیده ام، انگار لحظه لحظه اش را در کابوس هایم زندگی کرده ام. غروبی که هر پرتو نحسش بار سنگینی بر شانه هایم جا می گذارد. او غروب خواهد کرد و خوب می دانم شاید هیچگاه خورشیدی از پی اش طلوع نکند.

۵ / آبان / نود

این نوشته در دل نوشت ها ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>