دوست دارم بابا

چشمان تو هنوز مثل همان روزها با من حرف می زند، من هنوز برای تو همان نوزادم که خیلی آرزوها برایش می کردی.

و تنها صدایی که هنوز در تمام وجود من لرزه می اندازد، صدای توست. تو هم هنوز برای من همان اندازه مقدس و باشکوهی! و این یعنی شیرینی زندگی من.

اما تو امروز خود را برای آنچه که می خواستی باشم و نیستم سرزنش می کنی…من هم امروز برای آنچه که می خواستی باشم و نیستم شرمنده ام، شرمنده تک تک موهای سپید تو، و این یعنی رنج زندگی من.

چهارشنبه ۹۰/۳/۲۵  ساعت ۲۲

این نوشته در دل نوشت ها ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>