سلام ای دوباره

تو با بازوان غرور من نان سرفرازی خورده بودی، اینگونه نمی بایست…

تو در دست تمامی شادی های من دست رفاقت گره کرده بودی، اینگونه نمی بایست…

تو در گوش تمامی ترس های من سوگند یکرنگی فریاد کرده بودی، اینگونه نمی بایست…

تو با آوای ناهنجار تمامی هنجارهای من همراهی آواز کرده بودی، اینگونه نمی بایست…

تو در کمرگاه تمامی نیازهای من دست سخاوت حلقه کرده بودی، اینگونه نمی بایست…

تو با ققنوس تمامی آرزوهای من مرغ امید پرانده بودی، اینگونه نمی بایست ایستادن و پا فشردن، که ققنوس پیر من مرد درگذر زمان.

۹۰/۱/۲۸     ۱:۳۰ بامداد

افسوس

این نوشته در دل نوشت ها ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>