تورا من چشم در راهم

دیگر حرفی برای گفتن نیست…

نه صدایی برای شندیدن، صدایی که طنین لبریز از عاطفه اش صدای پیر ققنوس من باشد.

نه رخساره ای که در انتظار دیدارش لحظه ها را یکایک بدرود گویم، رخساره ای که رنگش از زیبایی تمامی دخترکان شهر رنگ برباید.

نه دستی که بیتاب در دست گرفتنش باشم، دستی که نوازش عاشقانه اش گرمتر ا ز هزار شعله سوزان محبت باشد.

نه آن بوی خوش دیگر، که میعاد گر تمامی رویا های نوجوانی ام بود.

نه وجودی حتا که پریشانی ام را مرحمی، ناتوانی ام را پرده ای و روح پر تلاطمم را آویزگاه آرامی باشد.

من اینهمه افسوس را برخود تنیدم،

دیگر حرفی برای گفتن نیست

پ.ن:  یه مرد تا وقتی میتونه ادعا کنه مرده که غرورش نشکسته باشه،

یه مرد بی غرور فقط یه چیز از مردانگی داره که اونم میشه کند و انداختش پیش سگا که دیگه منتی سرش نباشه.

با غرور یه مرد نباید مبارزه کرد.

۹۰/۱/۲۲    ساعت ۵۰/۱

این نوشته در دل نوشت ها ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>