بایگانی دسته: دل نوشت ها

عمری دگر بباید بعد از وفات مارا…کین عمر طی نمودیم اندر امیدواری

ضعفم را زمانی یافتم که ذهنم پر شده بود از دلیل هایی برای گذشتن اما من بجستجوی گوشه ای دنج بودم در ذهنم برای پرورش همان یک دلیل ماندن پ.ن: روزگاری بود که آن یک دلیل من، جان داشت و … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

تاریخ انقضای رُژت کی بود؟

تو آسمانی و من ریشه در زمین دارم…همیشه فاصله ای هست، داد ازاین دارم قبول کن که گذشته ست کار من از اشک…که سال هاست به تنهایی ام یقین دارم تو نیز دغدغه ات از دقایقت پیداست…مرا ببخش اگر چشم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیاها

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت سادست … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

باید برای اینهمه نازی که می کنی، دنیایی از نیاز بسازم بخاطرت

آری، دنیایی خواهم ساخت، آنقدر پر از نیاز، که مجبور باشد تمام نازهایت را بخرد تمام نازهایت تمام لوس شدن هایت تمام قهر کردن هایت چقدر دلم تنگ شده است برای زندگی. …::… ای برای با تو بودن باید از … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

ببار باران…

ببار که هر قطره ات زندگی می بخشد، ببار که هر قطره ات عشق می آفریند، خاطره می زاید که می داند؟ در پیاده روی جلوی خانه مان شاید، خاطره ای، زیر نور مهتاب، از رحم سیاه شب، بی نطفه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

دیگه نیست…

دیگه این وبلاگ: “صفحه ای برای اینکه تنها من بنویسم، برای اینکه تو تنها بخوانی”  نیست “صفحه ای برای اینکه تنها من بنویسم، برای اینکه تنها من بخوانم” است

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

تکه هایی از دفتر خاطرات

…تو همان کسی بودی که می گفتی زیر باران برویم، امدی اما با چتر و من احمق گفتم چه چتر زیبایی. هیچگاه خود را نمی بخشم به خاطر آن اشتباه، اشتباهی که از غرور نشئت می گرفت، غروری که خاکستر … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

غروب، جمعه، پاییز، سیزده آبان

غروب، جمعه، پاییز، سیزده آبان و روزی که این چهار عنصر دلتنگی به هم خواهند رسید. خورشید نیلگون، در برابرت آن هنگام که قصد غروب می کنی، خواهم ایستاد و چشم در چشمانت خواهم دوخت، غروبت را باور نخواهم کرد … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

دیوار

ایستاده ای آن دور… نگاه نمی کنی مرا، حرف نمی زنی با من، قهری انگار… به در می گویی نگفته هایت را، روی دیوارت می خوانم… از این دور ها تورا نگاه می کنم، زیر چشمی… و دلتنگی هایم را … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

دوست دارم بابا

چشمان تو هنوز مثل همان روزها با من حرف می زند، من هنوز برای تو همان نوزادم که خیلی آرزوها برایش می کردی. و تنها صدایی که هنوز در تمام وجود من لرزه می اندازد، صدای توست. تو هم هنوز … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

از تو ممنون باشم یا از خدا؟

امشب آمدی، چه خوشبینانه از فراز شادی حضورت جای خالیت را نگریستم، چه می کاست از تو تنگنای امیدی را فراخ کردن؟ چه می کاست از من تنگنای حصری را فراخ کردن؟ تنها قوت بندهایی که در ما پیچیده بود … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دل نوشت ها | یک دیدگاه

سلام ای دوباره

تو با بازوان غرور من نان سرفرازی خورده بودی، اینگونه نمی بایست… تو در دست تمامی شادی های من دست رفاقت گره کرده بودی، اینگونه نمی بایست… تو در گوش تمامی ترس های من سوگند یکرنگی فریاد کرده بودی، اینگونه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

تورا من چشم در راهم

دیگر حرفی برای گفتن نیست… نه صدایی برای شندیدن، صدایی که طنین لبریز از عاطفه اش صدای پیر ققنوس من باشد. نه رخساره ای که در انتظار دیدارش لحظه ها را یکایک بدرود گویم، رخساره ای که رنگش از زیبایی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

سلام ای دوباره

این پنجمین شبه، طاقتم دیگه تموم شده، من بریدم، کم آوردم، تو این شبا به اندازه یه عمر بی تو بودن تاوان دادم، به اندازه یه عمر گلای جلو خونتونو شمردم، به اندازه یه عمر زل زدم به همه چیزایی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

افسوس

حرفی برای گفتن نیست نه من تو را سوار بر بال گرم پرنده خوشیها بر بلندای قله ی خوشبختی نشاندم، نه تو مرا از چنگال هوسباز روزگار رهانیده و به کنج آرامش نشانده ای با این همه روزی اگر، روزگاری … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید