بایگانی نویسنده: رضا

دوست دارم بابا

چشمان تو هنوز مثل همان روزها با من حرف می زند، من هنوز برای تو همان نوزادم که خیلی آرزوها برایش می کردی. و تنها صدایی که هنوز در تمام وجود من لرزه می اندازد، صدای توست. تو هم هنوز … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

برای مادرم

تاج از فرق فلک برداشتن…جاودان آن تاج بر سر داشتن در بهشت آرزو ره یافتن…هر نفس شهدی به ساغر داشتن روز در انواع نعمت ها و ناز…شب بتی چون ماه در بر داشتن صبح از بام جهان چون آفتاب…روی گیتی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در نوشته های دیگران | دیدگاه‌تان را بنویسید

دهانم پراز دوستت دارم است

اگر دل ببندی به بال نسیم… به یک چشم بستن به هم می رسیم… مخور حسرت آنچه نابردنی است… دریغا جوانی که پژمردنی است… غنیمت شمار این بهار قشنگ… که چون شیشه روزی می آید به سنگ… نترس از جنون … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در نوشته های دیگران | دیدگاه‌تان را بنویسید

از تو ممنون باشم یا از خدا؟

امشب آمدی، چه خوشبینانه از فراز شادی حضورت جای خالیت را نگریستم، چه می کاست از تو تنگنای امیدی را فراخ کردن؟ چه می کاست از من تنگنای حصری را فراخ کردن؟ تنها قوت بندهایی که در ما پیچیده بود … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دل نوشت ها | یک دیدگاه

سلام ای دوباره

تو با بازوان غرور من نان سرفرازی خورده بودی، اینگونه نمی بایست… تو در دست تمامی شادی های من دست رفاقت گره کرده بودی، اینگونه نمی بایست… تو در گوش تمامی ترس های من سوگند یکرنگی فریاد کرده بودی، اینگونه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

من همونم که شکستیش

من تو بهت گرگ و میشم تو چته ؟؟؟ من زدم تیشه به ریشم تو چته ؟؟؟ از نگاه هرزه ی خیابونا من دارم شکنجه میشم تو چته ؟؟؟ اسمم و چند دفعه بردی تا حالا چند ستاره کم آوردی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در نوشته های دیگران | دیدگاه‌تان را بنویسید

این دهمین شبه…

زخم پام خوب شد ولی تو هنوز نیومدی این که گذشت اولین غروب جمعه نبود که نیستی فکر نمی کنم نبودنتو باور کرده باشم، فکر میکنم این همه سال بودنتو باور نکرده بودم از خودم بدم میاد، دیگه دارم خیلی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در روز نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم

گرگ هاری شده ام هرزه پوی و دله دو شب درین دشت زمستان زده ی بی همه چیز می دوم ، برده ز هر باد گرو چشمهایم چو دو کانون شرار صف تاریکی شب را شکند همه بی رحمی و … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در نوشته های دیگران | دیدگاه‌تان را بنویسید

من روح بی آلایشت را دوست می دارم

بعد از تو هم امکان روییدن فراوان است…دلگرمی از آینده روشن فراوان است گیرم که از چشمان تو دورم ملالی نیست…مضمون برای شاعری چون من فراوان است من روح بی آلایشت را دوست می دارم…ور نه برای کام جستن تن … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در نوشته های دیگران | دیدگاه‌تان را بنویسید

تورا من چشم در راهم

دیگر حرفی برای گفتن نیست… نه صدایی برای شندیدن، صدایی که طنین لبریز از عاطفه اش صدای پیر ققنوس من باشد. نه رخساره ای که در انتظار دیدارش لحظه ها را یکایک بدرود گویم، رخساره ای که رنگش از زیبایی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

سلام ای دوباره

این پنجمین شبه، طاقتم دیگه تموم شده، من بریدم، کم آوردم، تو این شبا به اندازه یه عمر بی تو بودن تاوان دادم، به اندازه یه عمر گلای جلو خونتونو شمردم، به اندازه یه عمر زل زدم به همه چیزایی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه

نیستش… نیستش…نمیدونم کجاست…چه میکنه….ولی میدونم که ندارمش هیچوقت نخواستم که تورو با چشمات بیاد بیارم…نمیخواستم که تورو تو گم ترین آرزوهام ببینم…نمیخواستم که بی تو به دیوارا بگم هنوزم دوست دارم، آخه تو هول و ولای پریشونی و تورو نداشتن، … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در نوشته های دیگران | دیدگاه‌تان را بنویسید

چیزی نمی تونم بگم…

چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم چیزی نمی تونم بگم ، قراره از من بگذری چیزی نگو می فهممت ، باید از این خونه بری تنهاییامو … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در نوشته های دیگران | دیدگاه‌تان را بنویسید

خیالی بود بس باطل

ما ز یاران چشم یاری داشتیم   /    خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

ارسال شده در نوشته های دیگران | دیدگاه‌تان را بنویسید

افسوس

حرفی برای گفتن نیست نه من تو را سوار بر بال گرم پرنده خوشیها بر بلندای قله ی خوشبختی نشاندم، نه تو مرا از چنگال هوسباز روزگار رهانیده و به کنج آرامش نشانده ای با این همه روزی اگر، روزگاری … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید