بایگانی نویسنده: رضا

غدیر مبارک!

منم بندهٔ اهل بیت نبی ستایندهٔ خاک و پای وصی حکیم این جهان را چو دریا نهاد برانگیخته موج ازو تندباد چو هفتاد کشتی برو ساخته همه بادبانها برافراخته

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید

دلم هوای شعر می کند گاهی

دلم هوای شعر می کند گاهی برای گریه تدبیر می کند گاهی دلی که به هر شیوه عاشقی می کرد برای خودش دلبری می کند گاهی ۱۲ آبان ۱۳۹۱

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید

عمری دگر بباید بعد از وفات مارا…کین عمر طی نمودیم اندر امیدواری

ضعفم را زمانی یافتم که ذهنم پر شده بود از دلیل هایی برای گذشتن اما من بجستجوی گوشه ای دنج بودم در ذهنم برای پرورش همان یک دلیل ماندن پ.ن: روزگاری بود که آن یک دلیل من، جان داشت و … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

تاریخ انقضای رُژت کی بود؟

تو آسمانی و من ریشه در زمین دارم…همیشه فاصله ای هست، داد ازاین دارم قبول کن که گذشته ست کار من از اشک…که سال هاست به تنهایی ام یقین دارم تو نیز دغدغه ات از دقایقت پیداست…مرا ببخش اگر چشم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

بعضی وقتا دلم می خواد تمام حس لحظمو بنویسم، یک سری واژه هم از ذهنم رد میشه ولی انقدر این حس عمق گرفته که انگار دستم برای نوشتنش بی حس شده، شایدم مطمئن نیستم بتونم با واژه بیانش کنم. شده … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در نوشته های دیگران, گاه نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیاها

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت سادست … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

یادت می‌آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

سلام! حال همه‌ی ما خوب است ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور، که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند با این همه عمری اگر باقی بود طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در نوشته های دیگران | دیدگاه‌تان را بنویسید

باید برای اینهمه نازی که می کنی، دنیایی از نیاز بسازم بخاطرت

آری، دنیایی خواهم ساخت، آنقدر پر از نیاز، که مجبور باشد تمام نازهایت را بخرد تمام نازهایت تمام لوس شدن هایت تمام قهر کردن هایت چقدر دلم تنگ شده است برای زندگی. …::… ای برای با تو بودن باید از … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

ببار باران…

ببار که هر قطره ات زندگی می بخشد، ببار که هر قطره ات عشق می آفریند، خاطره می زاید که می داند؟ در پیاده روی جلوی خانه مان شاید، خاطره ای، زیر نور مهتاب، از رحم سیاه شب، بی نطفه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

بودنت هنوز مثل بارونه، مثل قدیما پاک و روونه

بودنت هنوز مثل بارونه، تازه و خنک و ناز و آرومه حتی الان از پشت این دیوار که ساختن تا دوستت نداشته باشم… اتل و متل بهار بیرونه، مرغابی تو باغش می خونه باغ من سرده، همه گلاش پژمرده دونه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در نوشته های دیگران | دیدگاه‌تان را بنویسید

دیگه نیست…

دیگه این وبلاگ: “صفحه ای برای اینکه تنها من بنویسم، برای اینکه تو تنها بخوانی”  نیست “صفحه ای برای اینکه تنها من بنویسم، برای اینکه تنها من بخوانم” است

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

دیالوگ هایی زیبا از قسمت سوم سریال شب دهم

دیالوگ اول: سرهنگ درمنش به حیدر خوش مرام: بگو ببینم، تو یلا قبای بی اصل و نصب چه سر و سری با برادر زاده بانو تاج الملوک، سرکار فخر الزمان خانوم داری؟ ها؟ حیدر: حیدر و سر و سر؟ اونم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در نوشته های دیگران, گاه نوشت ها | ۲ دیدگاه

تکه هایی از دفتر خاطرات

…تو همان کسی بودی که می گفتی زیر باران برویم، امدی اما با چتر و من احمق گفتم چه چتر زیبایی. هیچگاه خود را نمی بخشم به خاطر آن اشتباه، اشتباهی که از غرور نشئت می گرفت، غروری که خاکستر … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

غروب، جمعه، پاییز، سیزده آبان

غروب، جمعه، پاییز، سیزده آبان و روزی که این چهار عنصر دلتنگی به هم خواهند رسید. خورشید نیلگون، در برابرت آن هنگام که قصد غروب می کنی، خواهم ایستاد و چشم در چشمانت خواهم دوخت، غروبت را باور نخواهم کرد … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

دیوار

ایستاده ای آن دور… نگاه نمی کنی مرا، حرف نمی زنی با من، قهری انگار… به در می گویی نگفته هایت را، روی دیوارت می خوانم… از این دور ها تورا نگاه می کنم، زیر چشمی… و دلتنگی هایم را … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید