غدیر مبارک!

منم بندهٔ اهل بیت نبی

ستایندهٔ خاک و پای وصی

حکیم این جهان را چو دریا نهاد

برانگیخته موج ازو تندباد

چو هفتاد کشتی برو ساخته

همه بادبانها برافراخته ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید

دلم هوای شعر می کند گاهی

دلم هوای شعر می کند گاهی

برای گریه تدبیر می کند گاهی

دلی که به هر شیوه عاشقی می کرد

برای خودش دلبری می کند گاهی

۱۲ آبان ۱۳۹۱

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید

عمری دگر بباید بعد از وفات مارا…کین عمر طی نمودیم اندر امیدواری

ضعفم را زمانی یافتم

که ذهنم پر شده بود از دلیل هایی برای گذشتن

اما من بجستجوی گوشه ای دنج بودم در ذهنم

برای پرورش همان یک دلیل ماندن

پ.ن: روزگاری بود که آن یک دلیل من، جان داشت و باعث می شد از هیچ تلاشی دریغ نکنم برای گشودن راهی به سوی تو، برای گشودن راه هایی که تو بسته بودی، اما امروز دلیل من نفس های آخرش را می کشد.

۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۱

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

تاریخ انقضای رُژت کی بود؟

تو آسمانی و من ریشه در زمین دارم…همیشه فاصله ای هست، داد ازاین دارم
قبول کن که گذشته ست کار من از اشک…که سال هاست به تنهایی ام یقین دارم
تو نیز دغدغه ات از دقایقت پیداست…مرا ببخش اگر چشم نکته بین دارم
بخوان و پاک کن و اسم خویش را بنویس…به دفتر غزلم هرچه نقطه چین دارم
کسی هنوز عیار ترا نفهمیده ست…منم که از تو به اشعار خود نگین دارم

محمد علی بهمنی


تاریخ رژت دارد می گذرد

اما

به طعم قلیایی صابون قسم

که هرچه میکنم طعمش از لبانم نمی رود…

۹۱/۱/۱۹

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

بعضی وقتا دلم می خواد تمام حس لحظمو بنویسم، یک سری واژه هم از ذهنم رد میشه ولی انقدر این حس عمق گرفته که انگار دستم برای نوشتنش بی حس شده، شایدم مطمئن نیستم بتونم با واژه بیانش کنم.

شده تا حالا همچین وضعی داشته باشی بعد یه شعر خودشو بندازه جلو چشمت و تموم چیزایی که میخواستی بگی رو گفته باشه؟ انگار که فال گرفتی. اصلا احساس میکنی خودت نوشتیش، همونقدر که نوشتنش خالیت میکنه خوندنش آرومت میکنه.

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه

چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش، ها، خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب

تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

محمدعلی بهمنی

گوش کنید

ارسال شده در نوشته های دیگران, گاه نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیاها

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید

اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت سادست

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جادست

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیاها

بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا

شعر: فرزاد حسنی – اجرا: محمد علیزاده


بنام خدایی که روزی قرار بود هرچه می خواستیم به ما هدیه کند

و به بغضی که نامرادی ها را باز میگوید (سوگند)، که دغدغه دقایقم هنوز…

اما آدم گاهی ناچار می شود، چگونه بگویم…

گاهی ناچاری کاری کنی که نمی خواهی، حرفی بزنی که حرف دلت نیست

گاهی ناچاری بر شانه های خرد سوار شوی و از بالا نگاه کنی، فراتر را ببینی، مسئولیت را بفهمی

واضحتر بگویم، گاهی ناچاری برنجانی، سنگ باشی، دل بشکنی. در دلت آشوب است، دلت نمی خواهد، ناچاری.

حتی گاهی ناچاری با خاطراتت غریبه باشی، از گذشته ات روی برگردانی، بروی

صدای ریشخند سرنوشت را می شنوی؟ روزگار میخش را کوباند. بگذریم…

من فردا را نمی شناسم، اما تمام زخم هایی که دیروز ساده دلانه برجای گذاشتم ناچارم می کند، گاهی خودم نباشم.

۲۷ اسفند ۹۰

۳:۳۹ بامداد


ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

یادت می‌آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار … هی بخند!
بی‌پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

سید علی صالحی

پ.ن:

یادت میاد رفتی خبر از آرامش بیاری؟

من خوبم،

نگران من نباش،

به فکر آیندت باش، تو مهمی،

من هر جا که باشم، خوشبختیت آرزومه

….::…. دکلمه با صدای زنده یاد خسرو شکیبایی …..::…..
ارسال شده در نوشته های دیگران | دیدگاه‌تان را بنویسید

باید برای اینهمه نازی که می کنی، دنیایی از نیاز بسازم بخاطرت

آری، دنیایی خواهم ساخت،

آنقدر پر از نیاز،

که مجبور باشد تمام نازهایت را بخرد

تمام نازهایت

تمام لوس شدن هایت

تمام قهر کردن هایت

چقدر دلم تنگ شده است برای زندگی.

…::… ای برای با تو بودن باید از بودن گذشتن ….::…. سیاوش قمیشی
ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

ببار باران…

ببار که هر قطره ات زندگی می بخشد،

ببار که هر قطره ات عشق می آفریند، خاطره می زاید

که می داند؟

در پیاده روی جلوی خانه مان شاید،

خاطره ای، زیر نور مهتاب، از رحم سیاه شب، بی نطفه زاده می شود و بر سینه دست ناخورده جوانی می نشیند، نا آزموده

در حیاط خانه کناری شاید، خاطره ای دور، دست در دست نسیم و شبنم، چشم و چراغ خانه قلبی را روشن می کند، قلبی سخت در امید آرمیده

زیر آلاچیق شاید، دستانی گره در هم باشد که تعبیر هر قطره باران را در طالعشان، شبی با هم تا سحر ستاره شمردن می دانند

انعکاس نور مهتاب در برکه شاید، در ذهن چشمان کم نوری در آنسوی پنجره، طرح لبخندی را رج می زند که سالهاست بارش باران زخمش را تازه نگه داشته

ببار که در گذرگاهی شاید، عابری هر شب، لحظه های بدرود را به سوی خمودگی مرور می کند و هر شب بی تو، شبی خوش را از یاد می برد

ببار که بی شک از برکت قطره های تو، گل سرخی سر از خاک بر می آورد و روزی اجاق برافروخته کینه ای را سرد می کند

ببار بی احتیاج طوفان و ابر

ببار اگر تو باریدنت زلال و بی منت است، بی غرش و بی ساعقه

ببار و جاده را بشوی از بوی ناامیدی

ببار که اگر بغض مسافر نشکند، تا ناکجا خواهد رفت…

پ.ن. پس از اولین باران شبه بهاری، بارانی که تداعی گر پنج بهار گذشته عمرم بود، به یاد بارانی که ساعقه اش پناهگاهم را سوزاند و ثمرش را آفت برد.

۹۰/۱۲/۱ – ساعت ۳ بامداد

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

بودنت هنوز مثل بارونه، مثل قدیما پاک و روونه

بودنت هنوز مثل بارونه، تازه و خنک و ناز و آرومه

حتی الان از پشت این دیوار که ساختن تا دوستت نداشته باشم…

اتل و متل بهار بیرونه، مرغابی تو باغش می خونه

باغ من سرده، همه گلاش پژمرده دونه دونه

بارون بارونه، بارون بارونه، بارون بارونه، بارون بارونه…

دلم تنگه پرتقال من گلپر سبز قلب زار من

منو ببخش، از برای تو هرچی که بخوای میارم

اتل و متل، نازنین دل، زندگی خوب و مهربونه

عطر و بوش همین غم شادیه کوچیک و بزرگمونه

آهای زمونه، آهای زمونه، این گردونتو کی داره میچرخونه…

بودنت هنوز مثل بارونه، مثل قدیما پاک و روونه

از پشت این دیوار بی رحمی که بینمونه

آجین و واچین، عسل شیرین، قصمون هنوز نا تمومه

از اینجا به بعد کی میدونه که چی سرنوشتمونه

بارون بارونه، بارون بارونه، بارون بارونه، بارون بارونه…

.:.اینجاست.:.

باصدای مرجان فرساد
ارسال شده در نوشته های دیگران | دیدگاه‌تان را بنویسید

دیگه نیست…

دیگه این وبلاگ:

“صفحه ای برای اینکه تنها من بنویسم، برای اینکه تو تنها بخوانی”  نیست

“صفحه ای برای اینکه تنها من بنویسم، برای اینکه تنها من بخوانم” است

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

دیالوگ هایی زیبا از قسمت سوم سریال شب دهم

دیالوگ اول:
سرهنگ درمنش به حیدر خوش مرام: بگو ببینم، تو یلا قبای بی اصل و نصب چه سر و سری با برادر زاده بانو تاج الملوک، سرکار فخر الزمان خانوم داری؟ ها؟
حیدر: حیدر و سر و سر؟ اونم با یه زن نا محرم؟ (ریشخند) خلاف به عرضتون رسوندن جناب سرهنگ، ما یلا قبای بی اصل و نصبیم درست، اما سر سفره یه بابایی بزرگ شدیم که مدام تو گوشمون میخوند هرچی میخوای باش اما چشم حروم به ناموس مردم نداشته باش…
دیالوگ دوم:
فخرالزمان به دکتر: دکتر؟! امیدوارم از حرفای عمه خانوم نرنجیده باشین، مریض هذیون گو ملاحظه سرش نمیشه.
دکتر: ما از تبار افراطیم دخترجون، حتی افراط در هذیون گویی
…(ادامه دیالوگ تا)…
فخرالزمان: بی انصافی نکنین دکتر، قجر هرچی نباشه ازین قزاق غاصب تاج و تخت که از هر ده کلمه ای که بکار می بره نه کلمش دشنام های ناموسیه وق و وقر بیشتری داشتن، اقلش آداب دان بودن.
دکتر: کتاب تاریخ رو همیشه قوم غالب نوشته نه مغلوب، زمانی قجر، حالام پهلوی، عرق هر سلسله ای هم که در این ملک روی کار میاد، انگار به مشام خودش بوی گلاب میده.
فخر الزمان: دکتر؟! ای کاش شما به جای انقلت در احوالات ملوک، در همان دوران جوانی سر و همسری اختیار می کردین تا ازین تجرد دیرینه خلاص می شدین، بلکم در جوار حسن و ملاحت روح یک زن، با انصاف بیشتری درباره گذشته داوری می کردین.
دکتر: از برزخ بی کسی و تنهایی تجرد در این سن و سالی که من دارم شاید بشه خلاص شد، اما نجات انسان از بند خاطرات خودش کار چندان آسانی نیست، حتی گویی این خاطرات آدمه که در تمام لحظات زندگی برای او تعیین تکلیف میکنه. خاطره شادمانی از دیروز، تلخ ترین غمیه که امروز داریم…
فخرالزمان با خودش: شاید حق با تو باشه دکتر، گویا ما به این جهان نیامیدم تا زندگی کنیم، اومدیم تا در لجه ی کابوس ها و خاطراتمان بمیریم.
سکانس بعد در خانه حیدر:
مادر حیدر: کفش و کلاه نو برای یار تازه و نو، (خنده از ته دل) مبارکه….
حیدر(با شادی): راهیست راه عشق ننه، که هیچش کناره نیست…
مادر حیدر: که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها…میگم ننه، با این توصیفی که از این دختر و ایل و تبارش کردی میترسم خرج بند و وسمه و سرخاب سفیداب و حنابندونش بیشتر از قیمت این خونه بشه.
حیدر(با لبخند): بد به دلت نیار مادر، راهی شو، مهر و محبت یه رنگیه بالادست همه سیاه رنگیا که آدمو میترسونه، تو هم که پسرتو میشناسی، طرف چیزی نمیره، اگه رفت ردخور نداره (خنده)
مادر حیدر: پس با این حساب خیلی آقایی
حیدر: توهم ننمی، علی علی
مادر حیدر: یا علی…

ارسال شده در نوشته های دیگران, گاه نوشت ها | ۲ دیدگاه

تکه هایی از دفتر خاطرات

…تو همان کسی بودی که می گفتی زیر باران برویم، امدی اما با چتر و من احمق گفتم چه چتر زیبایی. هیچگاه خود را نمی بخشم به خاطر آن اشتباه، اشتباهی که از غرور نشئت می گرفت، غروری که خاکستر ترس بود، ترسی که روح شیطان بود، شیطانی که تو را سجده نکرد، تویی که آمده بودی تا تنهاییت را با من قسمت کنی، منی که پشیمانم

۱۶/۲/۸۷

———————————————

سپیدی موهایم را زاده آسیاب می دانی، اما خمیست در قامتم که شهزاده ناز توست.

آری چشمانت با من سخن می گویند و با اولین کلام سد محکم بغضی را می شکنند که در همسایگی اش رویاهای من در زمینی که تو با دستان خود شخمش زده بودی ریشه دارند.

۲۳/۷/۸۷ – ۴:۲۲ بامداد – تربت جام

———————————————

صدای غار غار کلاغ ها، بغض ورم کرده، آسمان ابری، صندوق پیامک ۱۶۱ پیام.

صدای واق واق سگ ها، چشمان مرطوب، آسمان، صندوق پیامک ۱۶۱ پیام.

اذان صبح، بغض ترکیده، آسمان بنفش، صندوق پیامک ۱۶۱ پیام.

چشمانم را بیش از این منتظر نگذار…

۲/۱/۸۸ – ۴:۳۰ بامداد

———————————————

صحبت آخرین باد و برگ زرد

آخرین زمزه های زیر پای برگ زرد

نوای باران و غسل برگ زرد

طبیعت مرد امروز

آن برگ زرد تحفه ای بود برای درخت که امروز روزگار آنرا گرفت

امروز میلاد پرشور هزار امید است برای درخت

میلاد هزار آرزو

میلاد رویای برگ سبز

میلاد میعادی دیگر میان درخت و برگ سبز

۱۳/۸/۸۸

———————————————

روزگار ما بدنبال تو نشاید، جز به جایگاهی که ستاینده نجابت و وفاداری تو باشد.

نپاید جز به هرزچندگاه گذاری به خاطراتت،

روزگاری که نزیبد مگر به جهد آساییدنت،

همتا نباشد مگر به برگی زرد که بر شاخسار مهر تو رسته،

روزگاری که آرامش نبیند و جز آرامش نشان ندهد مگر تورا در آغوشی عاشق آرام ببیند.

در این روزگار زیستن بها می گیرد و باختن معنا می یابد.

۲۸/۱۱/۸۸

———————————————

…هر بار با سکوتی که در نگاهم بود فریاد زدم، اما با جماعتی مواجه بودم لجباز، اینان که غرورشان از هرچیز برایشان واجب تر بود و تنها چیزی که برایشان اهمیت نداشت من بودم و آنچه در دلم بود و نامش را هوس گذاشتند، هرچه بیشتر گفتم بیشتر خندیدند، از من وسیله ای ساخته شده بود برای … و مرگی که حق بود برای همسایه. روشنفکرانی که از روشنفکری نمی دانم کدامش را گم کرده بودند. و اینک با تمامی سستی در زانوانم، قلبی محکم و استوار احساس می کنم. هرچند امشب او می آید و خواب مرا به کابوس مبدل می کند. اندیشه فردای تو…

۲۲/۴/۸۹ – ۳:۴۰ بامداد

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

غروب، جمعه، پاییز، سیزده آبان

غروب، جمعه، پاییز، سیزده آبان و روزی که این چهار عنصر دلتنگی به هم خواهند رسید.





خورشید نیلگون، در برابرت آن هنگام که قصد غروب می کنی، خواهم ایستاد و چشم در چشمانت خواهم دوخت، غروبت را باور نخواهم کرد تا آن زمان که قدری رخ فرو کشی، آنگاه فرو می ریزم، گره از ابروانم باز می کنم و چیزی جز سکوت بر لبان خشکم نیست. تا نیمه اگر فرو کشی، تا نیمه فرود می آیم، زانو می زنم در برابر زانوانت، فروتر اگر روی به تو نگاه می کنم با خواهشی که درخور قامت فرو ریخته باشد و با بغضی در گلو که به اندازه مانده ی تو مانده تا شکستنش. و آن هنگام که بیش از ارتفاع چشمانم از تو باقی نمانده، به خاک فرو خواهم افتاد و هنوز چشم در چشمت گره کرده ام. تنها آندم که چشم فرو بندی، چشم فرو می بندم و روی خاک می گذارم صورتم را، بی آنکه قطره ای از غرورم بر خاک چکیده باشد، بی آنکه کلامی از ماندن بر زبان آورده باشم و سکوت کرده ام.

این غروب را می شناسم انگار، انگار لحظه لحظه عمر کوتاهش را درد کشیده ام، انگار لحظه لحظه اش را در کابوس هایم زندگی کرده ام. غروبی که هر پرتو نحسش بار سنگینی بر شانه هایم جا می گذارد. او غروب خواهد کرد و خوب می دانم شاید هیچگاه خورشیدی از پی اش طلوع نکند.

۵ / آبان / نود

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید

دیوار

ایستاده ای آن دور…
نگاه نمی کنی مرا، حرف نمی زنی با من، قهری انگار…
به در می گویی نگفته هایت را، روی دیوارت می خوانم…
از این دور ها تورا نگاه می کنم، زیر چشمی…
و دلتنگی هایم را که دیروز در گوش تو می گفتم، امروز روی دیوارم می نویسم…

۹۰/۸/۱۱

ارسال شده در دل نوشت ها | دیدگاه‌تان را بنویسید